close
چت روم

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

قصه ما مثل شد
چهارشنبه 30 آبان 1397
قصه ما مثل شد
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تعبیر خواب
تازه های سرگرمی
پزشکی و سلامت
شیرینی پزی
اموزش پزشکی
خدمات وب و اسکریبت
خدمات بانکی
خدمات مخابراتی
علمی و اموزشی
dream interpretation
مطالب مستند
مطالب خواندی
سریال
قصه ما مثل شد
ترفند
اموزش اندروید
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1288
  • کل نظرات : 5
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 183
  • گوگل امروز : 30
  • آی پی امروز : 37
  • بازدید دیروز : 415
  • گوگل دیروز : 192
  • آی پی دیروز : 206
  • بازدید هفتگی : 942
  • بازدید ماهانه : 8,851
  • بازدید سالانه : 115,279
  • بازدید کل : 506,969
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 30 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.146.195.24
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
مور و قلم
  • تعداد بازدید : 160
  • مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است. آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید. او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

    مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.

    نویسنده : ایمان تاریخ : دوشنبه 02 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    گوهر پنهان
  • تعداد بازدید : 164
  • با سلام می توانید بازدن این لینک وارد کانال قصه ما مثل شد  شوید وبه گنجینه ارزشمند فرهیختگان جامعه خود دسترسی داشته باشید.
    روزی حضرت موسی به خداوند عرض کرد: ای خدای دانا وتوانا ! حکمت این کار چیست که موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌کنی؟ چرا موجودات نر و ماده زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌کنی؟
    خداوند فرمود : ای موسی! من می‌دانم که این سوال تو از روی نادانی و انکار نیست و گرنه تو را ادب می‌کردم و به خاطر این پرسش تو را گوشمالی می‌دادم. اما می‌دانم که تو می‌خواهی راز و حکمت افعال ما را بدانی و از سرّ تداوم آفرینش آگاه شوی. و مردم را از آن آگاه کنی. تو پیامبری و جواب این سوال را می‌دانی. این سوال از علم برمی‌خیزد. هم سوال از علم بر می‌خیزد هم جواب. هم گمراهی از علم ناشی می‌شود هم هدایت و نجات. همچنانکه دوستی و دشمنی از آشنایی برمی‌خیزد.
    آنگاه خداوند فرمود : ای موسی برای اینکه به جواب سوالت برسی، بذر گندم در زمین بکار. و صبر کن تا خوشه شود. موسی بذرها را کاشت و گندمهایش رسید و خوشه شد. داسی برداشت ومشغول درو کردن شد. ندایی از جانب خداوند رسید که ای موسی! تو که کاشتی و پرورش دادی پس چرا خوشه‌ها را می‌بری؟ موسی جواب داد: پروردگارا ! در این خوشه‌ها، گندم سودمند و مفید پنهان است و درست نیست که دانه‌های گندم در میان کاه بماند، عقل سلیم حکم می‌کند که گندمها را از کاه باید جدا کنیم. خداوند فرمود: این دانش را از چه کسی آموختی که با آن یک خرمن گندم فراهم کردی؟ موسی گفت: ای خدای بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درک عطا فرموده‌ای.
    خداوند فرمود : پس چگونه تو قوه شناخت داری و من ندارم؟ در تن خلایق روحهای پاک هست، روحهای تیره و سیاه هم هست . همانطور که باید گندم را از کاه جدا کرد باید نیکان را از بدان جدا کرد. خلایق جهان را برای آن می‌آفرینم که گنج حکمتهای نهان الهی آشکار شود.
    *خداوند گوهر پنهان خود را با آفرینش انسان و جهان آشکار کرد پس ای انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمایان کن.
    نویسنده : ایمان تاریخ : دوشنبه 02 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    داستان های مثنوی معنوی اشک رایگان
  • تعداد بازدید : 171
  • ک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.
    گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟
    عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.
    نویسنده : ایمان تاریخ : دوشنبه 02 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    کسانی که کار میکنند را نخورید!
  • تعداد بازدید : 156
  • پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند .

    هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: " شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرونکنید.نیشخند

    آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .
    آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.
    چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: " می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده استکسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟


    آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند."

    بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید:

    کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ ها ؟! کدومتون ؟؟ "

    یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.

    بزرگ آدمخوارها گفت: " ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!

    از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید.!!!


    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    زود قضاوت نکنید!!
  • تعداد بازدید : 228
  • مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
    نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که

     مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

    دارد؟  زود قضاوت کردید؟

    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

    دارید ...

    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

    به خیریه شما کمک کنم؟

     

    باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟

    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    داستان کوتاه از ابوذر غفاری
  • تعداد بازدید : 72
  • سفیان ثوری می‏گوید: ابوذر نزد کعبه ایستاد و گفت: ای مردم من جندب غفاری هستم به سوی این برادر ناصح مهربان بشتابید. پس مردم دور او جمع شدند.

    گفت: آیا یکی از شما قصد سفر داشته باشد توشه و کالاهای لازم را بر نمی‏دارد؟

    گفتند: بلی.

    گفت: پس سفر قیامت دورترین سفر است، با خود ببرید آنچه برایتان لازم است.

    گفتند: چه چیز برایمان لازم است؟

    ابوذر گفت: برای امور بزرگ آخرت حج کنید. در روز گرم روزه بگیرید چون دنیای پس از مرگ طولانی است. دو رکعت نماز شب به خاطر تاریکی قبر بخوانید. کلمه خیر را بگویید و در کلمه شرّ سکوت کنید به خاطر وقوف در آن روز بزرگ.

    مالت را صدقه بده تا از سختی‏آن نجات یابی. دنیا را به دو قسمت تقسیم کن قسمتی از آن در طلب روزی حلال، و قسمت دیگر در طلب آخرت. سوم اینکه آنچه برای تو زیان دارد و سودی به تو نمی‏دهد آن را ترک کن.

     

    مال را دو درهم قرار بده: درهمی که در راه درست برای خانواده‏ات خرج می‏کنی، و درهمی که برای آخرتت پس انداز می‏کنی.

    سوم آنچه به تو ضرر می‏رساند و برایت سودی ندارد، آن را رها کن. آنگاه با صدای بلند گفت: ای مردم طمع و حرصی که هرگز به آن نمی‏رسید شما را از بین برده است.
    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    داستان کوتاه عجیب و شگفت آور
  • تعداد بازدید : 75
  • محمدبن غسان هاشمی میگوید در یکی از اعیاد مذهبی عید اضحی بخانه مادرم رفتم ، زنی دیدم که نزدیک مادرم نشسته بود اما لباسهای کهنه و مندرس در تن داشت و آثار عفت و نجابت و بزرگی از او ساطع بود .

     مادرم گفت این زن را شناختی ؟ گفتم نه .

     گفت این زن  " عتابه " مادر جعفر بن یحیی برمکی وزیر هارون الرشید است ، من نزدیک رفتم و او را تجلیل و تعظیم کردم و از جریان امر و حالات او جویا شدم ، بعد از نقل مصائب وشگفتیها باو گفتم : مادر از میان تحولاتی که جهت شما پیش آمد کدامیک از آنها عجیبتر و شگفت انگیزتر بود ؟

     گفت ای فرزند عیدی چون امروز بر ما گذشته است  چهارصد کنیز در اطراف من منتظر فرمان و دستورم بودند و با اینحال من ناراحت  بودم و پسرم را بخودم نامهربان خیال میکردم .

     امروز هم عیداضحی است که بر من میگذرد و آرزویم در این ساعت این است که دو قطعه پوست گوسفند داشته باشم که یکی را لحاف قرار داده و روی دیگری بنشینم و بخوابم.

     محمدبن غسان میگوید من پانصد درهم باو دادم ، باندازه ای خوشحال و مسرور شد که نزدیک بود جان بسپارد .

     


    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    داستان کوتاه خروس
  • تعداد بازدید : 111
  • ابو ایوب موریانی از مقربان و ندیمان خلیفه بود . هرگاه خلیفه او را طلبیدی ، رنگش زرد شدی و لرزه بر اندامش افتادی.

     

    روزی محرمی او را در خلوت گفت : تو مقرب و مصاحب خلیفه ای ، و پیش او کسی به قرب تو نیست ، سبب چیست که هرگاه از پی تو می فرستد متغیر می شوی و از بیم او دست و پا گم می کنی ؟!

     

    ابو ایوب در جواب آن محرم گفت که :

     

    بازی از خروسی پرسید که تو از خردی باز در خانۀ بنی آدمی و ایشان به دست خود آب و دانۀ تو مهیا می کنند ، و برای تو پهلوی خانۀ خود خانه می سازند . جهت چیست که هرگاه بر سر تو می آیند و می خواهند که ترا بگیرند ، غوغا و فتنه می انگیزی و از این خانه بدان خانه و از این بام بر آن بام می گریزی ؟! و من مرغی وحشیم که در کوهسار بزرگ می شوم ؛ چون مردم مرا صید کنند بر سر دست

     

    ایشان آرام گیرم و چون مرا از پی صید فرستند ، با آنکه فارغ البال پرواز می نمایم ، صید را گرفته به خدمت باز می آیم و هرگز عربده و غوغا نمی کنم .

     

    خروس گفت : ای باز ! هرگز هیچ جا ، دیده ای ، و یا از هیچ کس شنیده ای که بازی را بر سیخ کشیده باشند و بر آتش گردانیده ؟!

     

    گفت : نی !

     

    خروس گفت : تا من در این خانه ام و نیک از بد باز می دانم ، صد خروس را دیده ام که سر بریده اند و بال و پر کنده ، شکم آنرا شکافته ، بر سیخ کشیده اند و کباب کرده ، گوشت او را خورده اند ، و از هم گذرانیده ( هضم کرده اند ) ! نوحه و فریاد مرا جهت این است ، و از این بابت خاطرم مجروح و دلم اندوهگین است !

    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    داستان کوتاه
  • تعداد بازدید : 235
  • روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک مرد بدجنس قرض گرفته بود، پس می داد.

     

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی مرد بدجنس طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
    دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و مرد بدجنس کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
    چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرونآورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید رابیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزهبود. در همین حین مرد بدجنس خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

    سپس مرد بدجنس از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

    اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

    1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

    2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که مرد بدجنس تقلب کرده است.

    3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با مرد بدجنس ازدواج کند
    تا پدرش به زندان نیفتد.

    لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
    منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
    نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

    به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

    و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش  لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های  دیگر غیر ممکن بود.

    در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهمنیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شودسنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

    و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن مرد بدجنس هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
    حیرت کرده است.

    نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

    1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

    2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

    3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    دم گربه
  • تعداد بازدید : 177
  • روزی روزگاری بودکه ارباب هابودند ونوکرها.ارباب هافرمان

    می دادند ونوکرها گوش می کردند

    وفرمان می بردند.بااین حال نوکرانی هم بودند که تنبل بودندو

    کمتر به حرف اربابشان گوش می دادند.

    در یکی از روز های پاییزی که هواگرفته وابری بوداربابی ونوکری در خانه تنها بودند.

    ارباب پارچه هایی را که می خواست به حجره ببرد وبفروشد راتامی زد وکنار هم می چید.

    ارباب گفت:میخواهم به حجره بروم، نمی دانم بروم یانروم

    نوکر پرسید:چطور مگه؟

    -مثل اینکه هوا بارانی است.راستی از اتاق بیرون برو ببین چه خبر است.

    نوکر که حال تکان خوردن نداشت گفت:ارباب آن گربه رامی بینید؟

    -بله بار ها آن را دیده ام چه طور مگه؟

    -آن گربه می تواند بگویدهوابارانی است یا نه!

    ارباب تعجب کرد وپرسید:یعنی چه؟گربه از کجامی داند که هوابارانی است یانه؟

    -نوکرلبخندی زد وگفت :خیلی آسان،الان گربه رابه داخل اتاق پیش می کنم

     ودست برپشتش می کشم،اگرپشتش خیس بود معلوم

    است که دارد باران می بارد،اگرخشک بودکه

    پیداست هوا آرام است ومی توانید به حجره بروید!

    ارباب ساکت شدوحرفی نزد.او که به تنبلی های نوکر عادت کرده بود

    گفت:از خیرشنیدن حال وروز هوا گذشتیم.

    برو چوب نیم ذرع (چوب اندازه گیری پارچه)رابیاور می خواهم چند قواره از پارچه رااندازه گیری

    کنم.

    نوکردوباره گربه رانشان دادوگفت:به جان خودم من بارها دم این گربه را اندازه گرفتم

     درست نیم ذرع است نه کم نه زیاد

    می توانی پارچه هارا با دم این گربه اندازه گیری کنید،بد می گویم؟

    ارباب باز ساکت شد. نمی دانست چه بگوید.

    مدتی سرگرم کارش بود که گفت:پس برو سنگ یک من رابیاور.

    - می خواهید چکار ارباب؟

    - به حال توچه فرقی می کند؟

    - هیچی...من بی خود بروم وشماتنها بشوید که فایده ای ندارد.

    خودم بارها این گربه راوزن کرده ام،،وزن خالص او درست یک من است!

    از همین گربه بجای سنگ یک من استفاده کنید!

    ارباب عصبانی شد وگفت:عجب روزگاری شده،هرچه می گویم،

    حرف خودش را می زند وتنبلی می کند.خیلی خب،اصلانخواستم

    کاربکنی!بلند شو ویک کاسه آب بیاورکه ازبس باتو حرف زدم گلویم خشک شده.

    -نمی توانم ارباب .

    - نمی توانی؟کاسه آب که دیگ چوب نیم ذرع نیست که بگویی دم گربه نیم ذرع است!

    نوکر تنبل خمیازه ای کشید وگفت:این سه کار را من انجام دادم،این یک کار هم خودت بکن!

     

     

    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,
    بخیل سوم
  • تعداد بازدید : 151
  • بخیل سوم

    روزی روزگاری سه رفیق وسه همراه که یکی از یکی بخیل تر بود،همدل و همسفر شدند.

     

    آنها می رفتند که در بیابان کیسه زر  پیدا کردنند.

    سکه هارا بیرون ریختندو همه را شمردند،ولی هرچه کردند نتوانستند آنهارا بین

    خودشان تقسیم کنند.این بود که به جان یکدیگر افتادند

    وشروع به زدوخورد ودعوا کردند. کار دعوا گرم شده بود

     که ناگهان از دور گروهی سوار پیدا شدند .

     سه رفیق دست از دعوا کشیدندومنتظرماندن.وقتی گروه سواران به آنجا

    رسیدند،یکی پرسید:«برای چه به جان هم افتاده اید؟مگربیابان جای دعواست؟»

    اولی پرسید: شما که هستیدوچرا می پرسید؟

    بزرگ سواران گفت:من امیرزاده این شهرهستم.باید به من بگوییدکه چه شده؟

    دومی گفت:ماسه نفر بخیل هستیم ،چیزی دربین راه پیدا کرده ایم که نمی توانیم

    آن رابین خودمان تقسیم کنیم.

    امیرزاده گفت: این که کاری ندارد،تقسیم آن چیزی را که یافته اید به من واگذار کنید.

    قول می دهم هر سه از کار من راضی شوید.

    سومی گفت:دردمااین نیست!هیچ یک ازماسه نفردوست نداردچیزی ازآنچه راکه

    دارد،به دیگری برسد،برای همین این طور به جان هم افتاده ایم!

    امیرزاده به فکر فرورفت وگفت:این هم چاره ای دارد.هریک ازشمابه من بگوید

    تاچقدر بخیل است که من کیسه زر رابه اوببخشم.

    اولی پرسید: یعنی چه؟

    -یعنی این که هر کس بخیل تر باشد،این کیسه زر به او می رسد.

    سه بخیل تا این راشنیدند،باسروصداشروع به تعریف از خودشان کردندکه زودتر بگویند.

    امیرزاده آنها را ساکت کرد وگفت:آرام باشید!من می گویم که چه کسی حرف بزند.

    بعد رو به بخیل اولی کرد وگفت:توبگو که چقدر بخیلی؟

    اولی گفت:جناب امیرزاده،من آنقدر بخیلم که حاضر نمی شوم حتی

     یک دینار به فرزند خودم بدهم ودراین کار آنقدرپیش می روم که می گویم پول ودارایی

    خودم،برخودم هم حرام است.برای همین دوست ندارم چیزی به دیگران بدهم.

    دومی گفت: این که چیزی نیست!من آن قدر بخیل هستم که اگر کسی

    به دیگری چیزی ببخشد،چشم ودلم آتش می گیردوحالم بد می شود!

    امیرزاده گفت:خب تو بگو سومی؟

    -هیچ کس به اندازه من بخیل نیست!برای آن که اگر کسی به خودمن چیزی ببخشد

    جگرم آتش می گیرد ومی خواهم از غصه واندوه بمیرم!

    امیرزاده این حرف هاراکه شنیدبه همراهانش دستور دادبخیل سوم رابکشند،

    بخیل دوم را از آن سرزمین بیرون کنندوپول ودارایی بخیل اول راگرفت

     ومیان همراهان خود تقسیم کرد.در حالی که با خود می گفت:بخیل سومی را خدا بکشد

     

    نویسنده : ایمان تاریخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 امتیاز :
    موضوعات : قصه ما مثل شد ,